همهش دروغ بود
وقتی می گفتیم «دوستت ندارم»
داخل اتاق سه که شدی آخر اتاق، درست کنار پنجره یک تخت است که برعکس همه تخت هاست. دورش حتما باید پر از سی دی و دی وی دی و کتاب و لیوان باشد. اتاق سه، هشت نفره است که این ترم فقط شش نفر ساکن دارد. ساکن تخت مذکور یادش همیشه برای همه گرامی ست. آدم های اتاق سه، ساکن تخت سه را همیشه به خاطر خواهند سپرد. ساکن تخت کنار پنجره خسته شده است. آنقدر روی این تخت دراز میکشد تا یک روز که چشمانش ببندد و دیگر باز نکند. ساکن تخت مذکور توی اتاق شماره سه دراز کشیده توی تاریکی و با خنده های بیرون اتاق گریه میکند.
جدا شده بودیم. از بچه ها. می خواستند بروند دُردُر و اینها. حوصلهی من هم نمی کشد به اینها. جدا شدیم و خداحافظی و ماچ ماچ. رفتند. رفتم. توی مسیرم – مسیر همیشگی ام یعنی- آدم ها کم و بیش تکراری بودند. از کنارم که رد می شدند بی صدا بودند و آرام. حتی پسری که نگاهش کردم و لب هایش را برایم غنچه کرده بود صدایی نداشت. هندسفری همیشه ناجی آدم است این موقع ها. به هر حال رفتم نشستم توی پارک. توی پارک که نه. روی لبه ی سنگی دور پارک و در حقیقت ِ امر پشت به پارک. یکی بود از همین پسرها. داشت راه می رفت. هی قدم می زد. هی تلفنش زنگ می زد. هی جواب می داد. من داشتم ماشین ها را نگاه می کردم، آدم هایی که می رفتند، ماشین هایی که تند تر می رفتند، درخت هایی که برگ هایشان سبز بود. حتی به ترک های آسفالت هم نگاه می کردم. تا ذهنم جاهایی که نباید نرود. هر از گاهی که نگاهم می چرخید سمتی که این پسر بود. چشمم توی چشمش می افتاد. ینی اینکه داشت بر و بر نگاهم می کرد. به روی خودم نمی آوردم. حواسم را داده بودم به ماشین ها، آدم ها، درخت ها. ولی ته ته دلم هی خودم را مملکتم را حتی ننه بابای بی چاره ام را نفرین می کردم که این چه وضیست که گرفتارش شده ایم. زندگی نداریم. آرامش نداریم. هیچی نداریم. هندسفری توی گوشم بود. داشتم توییت می کردم و خودم را کلاً زده بودم به آن راه. که ینی همه چیز آرام است. احساس کردم کسی نزدیکم می شود. سرم را که بلند کردم دیدم پسر نزدیکم می شود. اهل فرار از این قضایا نیستم. ولی همچین دلگنده ایی هم نیستم. بدنم یخ زد. دور و برم به طرز اعجاب برانگیزی خلوت شده بود. پسر صاف آمد جلویم دستش را دراز کرد طرف صورتم. یک چیزی روی شانه ام را تکاند. برگشتم نگاه کردم یک سوسک بود اندازه خر! هندسفری را از گوشم کندم نگاهش کردم. گفت یک ساعت است دارم داد می زنم روی شانه ات. فک کردی کری اول. الان دیدم واقعا کر بودی.
ساعت نه شب بود.
تب دارم
روي يك تخت دراز كشيده باشي كه تخت بالايي يكي باشد از يك جاي دور خيلي دور تخت كناريت يكي ديگر از يك جاي ديگر!
حالا تمام حس خوب اتاقت محدود شده باشد به يك تخت كه حتي از قدت كوتاه تر است و پتويي كه زيرش بشود قايم شد تا كبك شوي زير برف كه … كه چي؟
… كه هيچ
كه ديگر هيچ
تصوري نمانده
خيالي نيست
هر چه هست خلاء تنهايي است كه پر از نبودن هاست نداشتن ها
پ.ن : اين نبودن ها نيستم مي كند.. نابودم مي كند!



